|
به آخر می رسد راهی که از آغاز هم گم بود. |
||
|
برام اس ام اس اومده " با ارسال یک پیامک به فولان شماره در باشگاه هواداران پرسپولیس عضو شده و با هر برد این تیم از همراه اول مکالمه و پیامک رایگان هدیه بگیرید" والله ما که هوادار مَوادار نیستیم، الانه هم شارژم صفره، ولی تو اولین فرصت که خطمو شارژ کردم اس ام اس می زنم و می شم هوادار پرسولیس، مگه چیه؟! کی از مکالمه و پیامک رایگان بدش میاد، آقا می تونه هوادار می خره، می تونی بخر، اصلا از همین تریبون اعلام میکنم هر تیمی، اعم از استقلال، سپاهان ، تراکتور، مس، سایپا و. . . نرخو ببره بالاتر من هوادارش می شم. هیچ خیالی نیست! تازه بعد از این باید بشینم پای مسابقاتشون و صلوات بفرستم و دعا کنم که تیم محبوبم (!) ببره، ما هم از اونور یه چی مفتی چنگمون بیاد... مگه چیه؟! از شما چه پنهون تو این زمونه مَردمِ دارا "محبت" می خرن... "یار" می خرن... "عشق" می خرن... هوادار که چیزی نیست... آه... دست رو دلم نذار که خونِ... اصلا ولش... تیم محبوبم رو بچسب... پرسپولیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس شیـــــــــــــــــــــــــــــــــــره!
+ خوبه همین چند روز پیش همراه اول طی یک اس ام اس از ما پرسیدن کرد که مایل به دریافت اس ام اس های تبلیغاتی هستیم یا نه؟! ما هم جواب دادیم که مایل نیستیم و اینا، فکر کنم اس ام اسم هنوز بهشون نرسیده و نخواهد رسید!!!! بعدا نوشت: اس ام اس زدم، برام جواب اومد که حق عضویت باشگاه هواداری تا آخر نیم فصل ۳۰۰۰ تومنه، من حرفمو پس می گیرم، هوادارش نیستم، اینا دیگه کین؟!
بهار می گذرد با بی قراری برای آن که قرارِ آمدن ندارد با لبخند برای چشیدنِ اشک های تلخ
+ خستگان را چو طلب باشد و قوّت نبود گر تو بیداد کنی شرط مروّت نبود(دم حافظ گرم... )
این غروب های بیهوده ی اردی بهشتی که می گیره... بیشتر از همیشه همه چیز بیهوده به نظر میاد... و بیهوده تر از همه... حسی ست که روی قلبم سنگینی می کنه و خفه ام می کنه... حسی بیهوده... حسی شاید از جنسِ . . . ؟!
+ عنوان بخشی از ترانه ی "جوابم نکنِ" محسن چاوشی (توصیه می شود!)
بگذار به مرورِ زمان در کنجِ دلت خاک بخورم من از اتفاق می ترسم یکباره دفنم نکن
اگه از من بپرسن قشنگ ترین یا شاید عاشقانه ترین غزل حافظ کدومه؟! بدون هیچ مکثی می گم این غزلش، مخصوصا این مصرعش که می گه: " می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر" به این مصرع که می رسم می خوام سرمو بکوبم به دیوار :دی
+ کسی ازم نپرسید، اما با گوش کردنِ دوباره ی این غزل با صدای نامجو این جوابو به خودم دادم :)
می پرسم چی شده بعد ۴-۵ سال بهم زده؟! میگه بابا پسره دیوونه ست. با تعجب می گم نسرین گفت دیوونه ست!!! می گه: نه، من می گم، پسره همه اش چک اش می کرد، گیر الکی می داد، مثلا می گفت اگه آیینه بغل ماشینت به ماشین کسی خورد و خواستی باهاش حرف بزنی شیشه ماشینتو فقط انقدر می دی پایین... با دستش فاصله ی ۵ سانت رو نشونم می ده و خودش به دستش نگاه می کنه، بعد تو همون حالت دستش... با نگاه حق به جانب منتظر عکس العملم می مونه، می گم آره خب دیوونه ست!!! بعد می گه: نسرین می گفت مهران فقط عاشقی کردن بلده!
+ خب عاشقی هم تاریخ مصرف داره دیگه، مال اینا ۵ ســـــــــــــــــاااااااال بود... زپلشک.
بعضی از آدما صرفا جهت نمونه در نظام آفرینش خلق شده ان، به تعداد خیلی محدود، یه جورایی خدا خواسته بگه من اینجوریاش هم می تونم خلق کنم... آره! تا حالا آدمی که سراسر سیاه و کدر باشه ندیدم، ولی می تونم بگم این آقایِ کتابدارِ دانشکده ی ما نمونه ی عالیه یک انسانه سفید و شفافه، سراسر مهر و خوبی، سرشار از لطف و لطافت، به دور از کینه و خباثت.... به جون خودم!! شاعره و تا حالا دوتا کتاب چاپ شده ازش، شاید به خاطر همین روحیه ی شاعرانه ست که انقدر خوش اخلاق و خوش برخورده، طوری که با رفتارش آدم رو مجبور می کنه به احترام متقابل، اگه ازش کمکی بخوای نه تنها ازت دریغ نمی کنه بلکه از جون برات مایه می ذاره، با صبوری و آرامش تو انتخاب کتاب کمکت می کنه و بیشتر از حد برای مخاطب و کارش انرژی صرف می کنه... یه الگو برای خوب بودن در کار، یه موجود مهربان و دل گنده.... نمونه ی خوبی... امروز که دوباره باهاش برخورد داشتم پر از انرژی شدم گفتم اینجا هم بنویسم و بگم که یه همچین آدمی هم تو قرن ما خلق شده.... به جون خودم!!
+ من اصلا اهل تملق گفتن و تعریف کردن نیستم، پیش نمیاد از کسی تعریف کنم ولی وقتی تعریف می کنم یعنی طرف قابل ستایشه حتی.... به جون خودم!!
به ساعت نگاه می کنم، یک ساعت و ربع مونده به شروع کلاس دومم و با خودم فکر می کنم که به اضافه ی یک ساعت و نیمی که تو سایت دانشکده بودم یک ساعت و ربع دیگه باید وقت کُشی کنم (که البته این کارو خوب بلدم) تایمی که گذشت همراه بود با یه صفحه ی یاهو میل و بلاگفا و چندتا وبلاگ که نهایتا نیم ساعت از وقتم رو گرفتن و باقیش رفرش های الکی و حوصله سر بر، اگر یکی از این دانشجوهای . . . چه می دونم!! مثلا درس خون بودم حتما برای تایم های بیکاریم که تنها هستم برنامه ای داشتم اما من حتی یه جزوه یا کتاب هم همراهم ندارم... نه... اصلا بگو یه ورق... همین امروز بود داشتم با خودم فکر می کردم (درس خون نیستم ولی ببین چقدر فکر می کنم D:) که گذشته از تمام نداشته هام بین داشته های اندکم با ارزش ترین چیزی که از دست دادم "زمان" بوده. زمانی که هیچ وقت برای خودم جیره بندیش نکردم، زمانی که براش برنامه ای نداشتم، زمانی که به سمت هیچ هدفی نرفته، زمانی که به "هر چه پیش آید" گذشته، زمانی که می تونست با کمی تلاش کمی از نداشته هامو بهم بده، زمانی که الکی هی قید بیهودگی به خودش گرفت، زمانی که فرصتی بود برای من اما . . . من خودم بی برنامگی رو دوس دارم، اینکه بی قید زمان زندگی کنم، اما دیگه خودم به شخصه شورشو درآوردم، گذشته که هیچ ... کاشکی آینده رو دریابم. + همیشه... دنبال یه بهونه... چشم به راه یه معجزه... محتاج یه تلنگرم... اگر نمی توانی تمامِ مهربانیت را از عمقِ قلبت، برایِ همیشه و بی بهانه به دیگری ببخشی، هرگز به او مهر نورز، زیرا اگر او مهربانیت را از دل باور کند، دیگر نامهربانیت را تاب نمی آورد و کوچکترین بی تفاوتی تو از بزرگترین کینه توزی ها او را بیشتر می شکند، پس این چنین دیگری ات را آزار نده.
+ از اندیشه بافی های علامه توتیا :دی
چند روز پیش تو مطب دکتر منتظر بودم که نوبتم بشه، دیر وقت بود و من نگران ساعت و تاریکی هوا و مسیر طولانی رسیدن به خونه بودم، بعد از یک ساعت انتظار وقتی نوبتم رسید و منشی بهم گفت که نفر بعدی منم حال دختر بچه ای که همراه پدرو مادرش بود بهم خورد، نوبت اون ها چند نفر بعد از من بود، از فکرم گذشت که شاید از من بخوان که قبل از من ویزیت بشن، با خودم فکر کردم که در جوابشون خیلی مودبانه توضیح می دم که "من دیرم شده و نمی تونم بیشتر از این معطل بشم" و حتی با لحن عاجزانه ای سرم رو کج می کنم و می گم "متاسفم" چند دققیه ای بیشتر نگذشته بود که مادر بچه جلوم ایستاد و بهم گفت "حال دخترم خیلی بده میشه ما قبل از شما بریم داخل" و من بدون هیچ فکری گفتم " بله، البته، چرا که نه"
+ واقعا دلیلیش چی بود که من حرفم رو عوض کردم؟!
اگر یه آشنایی... مثل خاله سوّمی... توی یه مهمونیِ خانوادگیِ زنانه... که چند نفری از فامیلای دور هم تو جمع هستند... تا حدودی از روی بی سیاستی... حرفی بهتون زد که باعث ناراحتی تون شد... بدون منظور شما رو چزوند.... ضربه ای کاری بر احساسات لطیفتون وارد کرد... من به شما نصیحت می کنم که بغض سَرکِشِتون رو برای بار دهم فرو بدید و نهایتا برید یه گوشه ای دور از چشم بقیه دو چیکه اشک بریزید و تمام.... دو روز دیگه هم یادتون می ره کی گفت و چی گفت و چجوری گفت... مبادا همون لحظه با بغض، حرفِ خاله سوّمی رو واسه یکی دیگه تو همون جمع تعریف کنید و رگ احساساتش رو قُلُمبه کنید... که اون هم از روی احساسات غَلَیان شده... به خون خواهی شما... جلو بقیه... مستقیم و غیر مستقیم به طرف حالی کنه... که چرا این حرفو زدی و نباید می زدی و فلان و فلان... بعد الکی الکی جو بهم بخوره... بحثی در بگیره... پای حرفای کهنه و کینه های قدیمی وسط بیاد... یه عده بهشون بربخوره... یه عده گریه کنن... یه عده آماده شن که ما می خوایم بریم و نهایتا شما عذاب وجدان بگیری و به "غلط کردم" گفتن بیافتی و بگی که سوء تفاهم شده و شروع کنی دونه دونه منت بقیه رو کشیدن... با التماس و خواهش و توجیه و من بمیرم و جون من و . . . اووووووووووووووووووه.... خوبه همه اش خواب بود.... من که حوصله منت کشی نداشتم.
بعد تقریبا ۲۰ روز نشستم پای نت... مثل گشنه زده های رو به مرگ... یه سفره ی رنگین جلومه و نمی دونم چی کار کنم... چند تا سایت باز کردم و هُل هُلی از هر کدوم یه چیزایی می خونم و نگاه می اندازم و می رم سراغ بعدی... نمی دونم میل هامو چک کنم... کامنتامو بخونم... یا وبلاگ دوستان رو... حالا خوبه فعالیت بیشتری تو اینترنت ندارم وگرنه از هول یه کاری دست قلبم می دادم... همین جوری شم احساس فشار قلب دارم :دی راستش من چند روزی مسافرت بودم و به اینترنت دسترسی نداشتم... قبل از رفتن هم می خواستم پستی واسه تبریک سال جدید بذارم که نشد... این پست هم صرفا برای اعلام بودنه... خلاصه که ما هنوز نفس می کشیم در سال جدید... با تاخیر ۱۱ روزه سال جدید رو تبریک می گم... آرزو می کنم به آرزوهای خوبتون برسین... کامنت های پست قبل رو هم بعد از احیای قلبم تایید می کنم :)
+ بعد از نوشتن پست " زن همسایه" روزی نیست که کسی با سرچ عبارت "زن همسایه" به وبلاگم نیاد... واقعا چرا؟!چی کار به کار زن همسایه تون دارین آخه؟!
خیلی قبل ترها شنیده بودم می گفتند به ماه نگاه نکنید چون دیوانه می شوید، بعدترها جایی خواندم که نوشته بود عاشق با دیدن ماه عاشق تر میشود، من هر بار که سایه ی ماه را می بینم از حسی غریب لبریز می شوم و برای خیره شدن در نگاه های ماه به آسمان سرک می کشم، و مهتاب شب ها، ماه بی بهانه در خیرگی نگاه ِمن بالغ می شود، من... دیوانه شدم یا عاشق تر؟!
مهره مار داشت، من به مهره ی مار اعتقاد دارم، همه بی برو برگرد شیفته اش می شدن، من هم شیفته اش بودم، من اصولا خودمو در مقابل کسایی که مهره مار دارن راحت می بازم، بهش باخته بودم، به چهره ی دل نشین و صدای گیراش، به خوش صحبتیش، وقتایی که مهربون می شد می خواستم چرخ دنیا فقط برای اون بچرخه، وقتایی که باهاش قهر بودم و باهاش حرف نمی زدم غصه ی عالم رو داشتم، غرورمو زیر پا می ذاشتم تا محبتش رو به جون بخرم، بدی هاش رو می دونستم ولی باز هم قلبا دوستش داشتم، فکر دل کندن و دور موندن ازش می تونست دیوونه ام کنه، می خواستم معجزه بشه و برای همیشه داشته باشمش، بدون اغراق کسی نبود که ببیندش و عاشقش نشه، از پسرای همسایه و فامیل بگیر تا رهگذرهای زندگیش که حتی اسمش رو نمی دونستند، هر کسی که از دور می شناختتش بی بهانه دوستش داشت، مهرش هر آشنا و غریبه ای رو تسخیر می کرد، همیشه چند تا ماجرا در مورد خاطرخواهاش داشت که برای بقیه تعریف کنه، خاطرخواهایی که مجنون وار آرزوش رو داشتند، اون هم با آب و تاب و ناز و غرور ازشون می گفت. . . همیشه خودش رو مغرور معرفی می کرد، شاید این که همه دوستش داشتن مغرورش کرده بود، همه دوسش داشتن چون مهره مار داشت، یا نه شاید فقط راه و رسم دلبری رو خوب می دونست، خط خیلی قشنگی هم داشت، با خطش هم عاشق کشی می کرد، اون موقع ها به رسم عشق های دبیرستانی برای دوست پسراش نامه ی فدایت شوم و اینا می نوشت، برای همه شون هم این شعر فروغ رو می نوشت: . . .کاش خاک می شدی تا دگر تنی در هجوم روزهای دور از تن تو رنگ و بو نمی گرفت با تن تو خو نمی گرفت تا دگر زنی در نشیب سینه ات نمی غنود سوی خانه ات نمی غنود نغمه ی دل تو را نمی شنود . . .
+ من دوست ندارم کسی رو که دوست دارم مهره مار داشته باشه. چشم هایش خسته بود، دلش می خواست بخوابد، هر چه بیشتر می خوابید بیشتر خسته بود، خواب را دوست داشت، به خاطر خلسه اش، به خاطر اینکه وقت خواب همه چیز به صفر مطلق می رسید، صفر مطلق برایش معنای یک خط افقی را داشت، خطی شبیه خط عمر در کف دست چپش، مثل پلکهایش که وقت افتادن روی هم خط افقی خواب را تشکیل می دادند، فقط از اینکه هر روز صبح در لحظه ی بیدار شدن مثل موج دریا به صخره های بیداری می خورد دل آزرده بود، مثل یک سیستم کامپیوتری چند ثانیه طول می کشید تا ویندوز ذهن اش بالا بیاید و دریابد که هست و کجا هست و تا اینجای زندگی چه به سرش آمده، این برخورد موج و صخره درد داشت، روزهایی پیش می آمد که تا یک ساعت در همان حالت برخورد موج و صخره می ماند، و از رخت خواب بیرون نمی آمد، انگیزه ای برای بازگشت به بیداری نداشت، دلش یک خواب طولانی می خواست، خوابی که بعد از آن هیچ موجی به صخره ای نخورد، دلش می خواست صفر مطلق خواب از آنچه که بود مطلق تر می شد، دلش می خواست به انتهای خط افقی خوابش می رسید، مثل انتهای خط عمر در کف دست چپش.
|
|
|